![]() |
![]() |
|
| فلسفی ادبی و هنری |
|
به قول مارتین هایدگرما به این دنیا پرتاب شده ایم . خود نخواسته بلکه کسانی یا چیزهائی مارا دراین امرکشانده اند وچون حیوانات سیرک به دل خوش کنکی اسیرکرده اند . نیازی ودر پی اش هوسی افکنده اند و میلیون سال است که مارا به زنجیر خود برده اند . همین نیاز وهمین لذت مارا دردایره ای کشانده که چه بخواهیم وچه نخواهیم با این هوا میرویم . این وضع کنونی ماست . آیا راه رهائی هست ؟ آیا میتوان ازین بختکی که برما رفته است رهائی یافت ؟ دراینجا ما پیش فرضهائی برای رسیدن به آرامش پیشنهاد کرده ایم تا نظردیگران چه باشد . وارستگی یا رهائی حالیست که کس را به سادگی ممکن نیست . باید سالها دراین کوشش باشی وبخواهی تا شاید برسی که ممکنست نرسی . اینکه من این گفتاررا پیش رو دارم ، هرگزنصیبی ازین ساحت مارا فراهم نیامده است . چه ازحال خراب ما پیداست که ما کجا واین حال کجا . اگربه این ساحت رسی، دلی خوش مدام حاصل آید وآرامشی ازپی اش. ممکنست که گفته آید پس چه مینویسی که خودنداری وندانی ؟ درپاسخ شاید بتوان گفت که نداشتن دلیل برندانستن نیست . ومن نیزادعائی ندارم بلکه به ذهنم آید که دورنمائی می بینم که شاید ازمن نباشد بل ازخوانده ها وتجربه ها به این ادعا رسیده ام . ازفلسفه یونان گرفته تا مکاتب آلمانی همچون مکتب فرانکفورت واریک فروم وفلسفه نوین قرن بیست که ازهوسرل وویتگنشتاین وهایدگرآغازمیشود ، اندوخته هائی درذهن مارا به این فضای ندانم چیست رسانده است . اما همچون سهراب سپهری درپشت دیواراین دانائی باید که اردوزنیم . اگربه این حال رسیم ، مارا آرامشی دست خواهد داد که آشنایان دائوئیسم ومدیتیشنیان مدعی آنند . اما فضای سخن ما بازترازینست که دریک ایسم بگنجد .بازتروبازترکه اصلن ایسمی درمیان نیست . نخستین سخن را باید ازمارتین هایدگروام گرفت که جائی وبرای موضوعی دیگرگفته است . وآن نیست مگراصطلاح دم غنیمت دانستن . چنانکه : ازدی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده وگذشته بنیاد مکن حالی خوش باش وعمربرباد مکن اگرکسی بتواند حال را نیکوبدارد وبس پاس دارد، شاید نخستین گام درین وادی گذاشته باشد . دوست عزیزمان میگفت که ازدانشمندی خوانده است که حال سه دقیقه بیشترنیست . اگرچنین باشد بهتراست روزهای خویش را به سه دقیقه تقسیم کنیم ودرهرآغازوپایانی برای این سه دقیقه هواسمان به خودمان باشد که سه دقیقه هارا فراموش نکنیم وبه قولی حال خودرا زهرمارنکنیم . حال، چه بخواهی وچه نخواهی ازدست میرود ؛ اما مقصود اینست که به گذشته وآینده نیاندیشیم . بلکه حال را بدون دغدغه کنیم . که نپرسیم که چه شد وچه نشد . درپی آینده ونگرانیها ویا دلخوشیهایش این سه دقیقه هارا به اسارت نبریم وبگذاریم تا آینده خود بیاید . نگرانیها ازآینده ویا دلخوشیهایش ، مارا درنگرانی ویا عیش بیموردی قرارمیدهد که امکان دارد هرگزازراه نرسد . میتوان دورنمای ساده ای ازآینده داشت اما فقط درهمین حد نه بیشترونه تکراروتکرارآن درذهن که خواب وقرارازما برباید . ازدیدگاه بزرگانی چون هایدگرنیزانسان درزمانست که معنا میابد. اریک فروم برای اینکه حال را فدای رفته ونیامده نکنیم پیشنهاد جالبی دارد. که هرکاری که میکنیم درهمان زمان فقط به آن کاربیاندیشیم . یعنی خودرا تمرین به تمرکزذهن درموضوع کاری که انجام میدهیم کنیم . مثلن اگر رانندگی میکنیم فقط به رانندگی بیاندیشیم ونگرانیهای دیررسیدن را ازیاد ببریم ویا چیزی نخوریم ویا امروزه با مبایل صحبت نکنیم . یا ا گربه تلویزیون نگاه میکنیم ، تخمه ویا غذا یا تنقلات نخوریم . دقیقن به فیلم ویا تلویزیون نگاه کنیم. تمرکزکردن درحین کارمارا عادت میدهد که به حاشیه نرفته وحال را بخوبی بهره ببریم . دررسانه ای خواندم که شبهائی که به سریال دلخواهتان نگاه میکنید هرگزشامتان ماهی نباشد چون ممکنست خاردرگلویتان بگیرد که نه شام به دلتان مزه کند نه سریال . بحث دراین خصوص فراوانست ولی ما قصدمان توجه به زمان حالست که بس عزیزومحترمست . چنین حالتی مارا به آرامش میرساند . برخی ها ذاتن اینکاره اند وهمیشه آرام وریلکس هستند . سر، که بربالش میگذارند میروند وهیچگاه عصبانی نمی شوند و... ازیکی ازین مدل افراد که اتفاقن مدعی روشنفکری هم نبود، پرسیدم چرا چنینی ؟ گفت به گفته وخوانده ها ودیده ها توجه نکن . فقط به کنش ها اهمیت بده . آنهم نه اینکه سینه ی خودرا جردهی . شنیده ها وگفته هارا آنچه خوبست یاد بگیروآنچه بیمورد است ازگوشی وارد وازگوش دیگربیرون ده . سالهاست که درپی این سخن ، میکوشم . اما همچنان پای درگل وسنگ بردل مانده ام . دیدم که او بی آنکه ازوارستگی چیزی خوانده باشد لااقل پله ای را طی کرده است .
دومین پیشنهاد برای رسیدن به این حال ، آنست که اندکی بی تفاوت باشیم وزیاد حساسیت نشان ندهیم . بسیاری ازحساسیت های ما براثراندوخته های ذهنی ماست که یا جزوتربیت ما بوده یا ازدیگران یاد گرفته ایم . ذهنیات ما لبالب ازخوب وبدهاست . بیائیم اندکی فراسوی نیک وبد سیرکنیم . ازکجا معلومست که فلان کارخوب یا بدست ویا اصلن خوبی چیست وبدی کدامست ؟ درهستی هردوهست وهرچیزکه هست ، اصالت دارد. مثالی دیگرکه حتمن مارا به ناسزا میگیرید : مثلن علم پزشکی مارا ازبسیاری بیماریها نجات داد وباعث افزایش روزافزون جمعیت شد . حال به جائی رسیده ایم که افزایش جمعیت خود معضلی بزرگ ازبرای هستیست . غذا کمست . آب جیره بندی خواهدشد . وسردمداران خیلی ازین افزایش جمعیت بیزارند و با ترفندهای گونه گون سعی درکم کردن این جمعیت را دارند . هم ازراههای خوب وبهترترمثل اعتیاد وهم ازراههای خونین مثل جنگ وبمب وامثال آن . مثلن درحمله ی هوائی بوش پدروپسربه عراق روزانه دوهزارحمله ی هوائی صورت میگرفت . نود درصد این بمب ها برسرمردم پیاده شد . وگرنه گرفتن صدام خیلی ساده تروآسانترازین حرفها بود . آنان نمی خواستند صدام را بگیرند چه با چند پارتیزان هم قادربه دستگیروی بودند . سردمداران آمریکائی البته با جمعیت کشورخودشان نمیتوانند به این سادگی رفتارکنند ولی نسبت به مردم بدبختی مثل کشورهای جنوبگان یا بقول قرن بیستمی ها جهان سوم ، حقیقتن بی رحمند . کاری که با این مردم میکنند با سگهایشان نمی کنند . بگذریم ووارد سیاست نشویم که دلمان خونست . سخن ما ازوارستگی بود وشیوه های رسیدن به این مکان رفیع . کتاب فراسوی خوب وبد نیچه گشایشهای بسیاری دارد بجزچند مقال که بنظرخوش نمی آید . او درکتابی دیگردرباره ی انسان فرزانه چنین میگوید : " فرزانه ترین مردمان سرشارترین ازتناقضهاست ." " یعنی دارای شاخکی حساس برای درک انواع بشر" " دارد وسازگاری بی نظیراو " دراین تعریف کوتاه اواین نکته را اشاره دارد که آدمها به تعدادشان متفاوتند . این تفاوتهارا باید درک کرد وبا آنها سازش کرد . حافظ نیزوقتی به پیرمغانش اشاره میکند میگوید: مشکل خویش برپیرمغان بردم دوش کاو به تأئید نظرحلّ معمّا میکرد دیدمش خرم وخندان قدح باده بدست واندرآن آینه صد گونه تماشا میکرد دراین دوبیت هویت پیرمغان با فرزانه ترین مردمان نیچه یکسانست. گوئی هردویک سخن ویک تعریف ازانسان برترخود دارند . پیرمغان همیشه با تأئید نظرحل معما میکند وفرزانه ترین مردمان نیچه دارای سازگاری بی نظیربا انواع آدمها را داراست . یا پیرمغان حافظ درآینه صد گونه نگاه میکند وازیک زاویه ودید برخورد نمیکند وفرزانه ترین مردمان نیچه نیزسرشارازگوناگونی وتناقضهاست . او با ضد سرستیزندارد . درحالیکه ماتریالیسم دیالکتیک اساسش برضد است ودرآخرتا مرزمبارزه آنتا گونیستی (خونین) پیش میرود . درحالیکه اصالت با تفاوتها وگوناگونیست ودرک این چند گونه گونی . بهرحال رسیدن به وادی وارستگی نیازبه همچنین دیدی دارد که فراسوی خوب وبد سیرکنیم وسعی نکنیم دیگران ، گفته ها ، کنشها و... را محک خوب وبد کنیم . درحالیکه همین الان ازیک جوان هفده ساله ای جمله ای شنیدم که حمل بربی ادبیش کردم وقتی که به او گله کردم ازواکنشی که درسیب گلویش روی داد ، فهمیدم که اصلن قصد بدی نداشته وسخت ناراحت است که چنین حرفی زده است . حال من کجا ووارستگی کجا. برخی ها عادت دارند ، نیشخند زنند ویا با لودگی واکنش منفی خودشان را نشان دهند . اینهم خود به دورازوارستگیست . بلکه ریشه درحسادت دارد . درمورد خوب وبد جروبحث های فراوانست وبرخی معتقدند که نیمکره چپ مغزکارش جروبحث است وارتباطی به نیمکره راست ندارد . وسخنهای بیشمار.... ادامه دارد ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 6:15 توسط علی رضا بیگی |
|
|
عقل طبیعی (زیستی ) وعقل عددی(علمی) همراه با گذری برسریال میوه ی ممنوعه: وقتی جنس مخالفی را می بینی وخوشت می آید ، ومیلت میجنبد ، که چنین وچنان کنی ، عقل طبیعی درراستای میل عمل میکند . وبلافاصله فرمان لازم را صادرمیکند که اعضای لازم بکارافتند وخودی نشان دهند . دراین هنگام همه چیزمهیای انجام میل است . اما اینکه آن کارشود یا نشود به جنگ عقل عددی وطبیعی مربوط میشود که عقل عددی چون یک گارانتینه میل را که عقل طبیعی یا زیستی سربرتافته زیرسئوال های خود میبرد که پیروزی هرکدام کردن یا نکردن آن میل است . پرسشهای عقل عددی یا علمی که براساس قوانین ومحفوظات درونی خود که از بیرون دریافت کرده وبرآنها صحه گذاشته مانعی است ازبرای عقل زیستی که خواستگاهش میل یا هوس بوده است . عقل عددی چون مفتی زمان عمل میکند که وجدانش نیزخوانند . وجدان این نیست که انجام دادن یا ندادن میلی را صلاح انسانیت وشرافت نمیدانی بل به این بستگی دارد که تا چه اندازه درفضای زندگیت رواست که آن کاربشود یا نشود . چه ای بسا که وجدان اگراوضاع را مساعد دید انسانیت وکرامت وشرافت واینجورحرفا را ازیاد میبرد وفتوا به خواسته ی دل میدهد هرچند که همه این کرامات پایمال شود . عقل طبیعی که رابطه متقابل وحسنه با میل دارد ، اگر با سرسختی عقل عددی مواجه شد وهرترفند وچاره ای بکاربرد ، درپاسخ عقل عددی به ماند ، کم کم تبدیل به عقده ای سرکوفته میشود که عشقش خوانند . شکسپیر به کام زن درباری کاخ بکینگهام نرسید ، رومئوژولیت را ساخت . تا طرف میلش را به خودکشی بکشاند . فرهاد با رقیب قدری چون خسروشاه روبرو بود . شیرین اورا بازی داد واوکه هیچ نداشت به متکای بازوی خود دست به کاری زد که به دورازعقل عددی بود وآخرحق با همین عقل بود که به کامش نرسید وخبردروغ مرگ شیرین وخودکشی فرهاد پایان ماجرا . همه ی اینها ناتوانی عقل طبیعیشان درمقابل عقل عددی است که تابع قانون وعرف زمین وزمانست . حال کجای این مقولات را عشق بنامیم . عشق بدان معنا که آتش بهمه ی عالم میزند ؟ درحقیقت عشق معنای عالی مآبانه ی هوس است که ازمیل ونیازشدید برخیزد . هیچ تعبیری تا کنون ازعشق نشده است که ازمیل ونیازبرنخواسته باشد منتهای مراتب این بخش ازاصل قضیه همیشه دروادی ما درزیرصد من دلیل وبرهان های توخالی پنهان میماند . وصف این سریال را شنیده بودم اما ندیده تا اینکه دی وی دی آنرا اخیرن بدست آورده وبدقت نگاه کردم . شاید برای تمام کسانیکه این فیلم را دیده اند چنین بنظررسد که دراین عصرافتادن چنین اتفاقاتی صورت واقعیت دارد . عشق وعاشقی آقای فتوحی دراین فیلم آنچنان اغراق آمیزاست که شاید خیلی هارا به خنده بیاندازد . پیرمردی باتقوا که اسیرعشق دختری جوان همسن دخترخود میشود وتلاشهایش ظاهرن با خلط کردن آن به عشقی آسمانی مبدل میگردد . لب کلام قضیه ازچه قراراست وهنرمندان سریال ازنویسنده تا بازیگران چه میخواهند بیان کنند ؟ شاید حرف کارآگاه درست بود که میگفت : آقای فتوحی به پا که باد پنجاه بید چلچله ات را نلرزاند ویا سخن حاج سید رضا که عشقش تنها مسجد بود ونمازش . این سریال مثل بسیاری ازسریالها اغراق آمیزودورازواقعیت بود. حقیقت قضیه پیرمردی عاشق دختری میشود که رسم زمان ومکان اجازه به ا و نمیدهد که چنین خواسته ای را درسرداشته باشد . اگراین عشق هارا عشق بدانیم که نمیدانیم شروعش جزیک خواسته وخواهش جسمی وروحی ودرنهایت جنسی نیست . اما درزمانه ی ما ودراین وادی چون خواسته های معقول وسازگاربا تعالیم اسلام هم دردید مردم کفرآمیزمیزند , رسیدن به چنین خواسته ای ممکن نیست علی الخصوص که گناهش نیزبخوانند ویا درنظرعرف کاری بغایت ناپسند ودورازشأن حاجی محترمی چون فتوحی باشد . این همه شوروشوق ساختگی که درفیلم دیده میشود شاید حاصل نرسیدن به طلب درونی باشد که چون آنقدرناممکن است تبدیل به عشقی آسمانی میشود که من ا ین عشق آسمانی هم بدین شکل قبول ندارم . فتوحی مگرچه میخواست ؟ دختری که ازش خوشش آمده بود ولی نه ازطرف خانواده پرصلابتش ونه ازطرف عرف زمانه میتوانست به او برسد . این مانع یعنی این نبود آزادی اورا چنان درجنگ وگریزدرونی قرارمیدهد که آخربخاطرآن دختری که چندان هم معیارهای باارزشی نداشت ومیتوانست خناس هم باشد , به هرکاری میکشاند . کما اینکه درآخرفیلم هیچ بی حرمتی هم برای دختردیده نمیشود ومثل بسیاری ازفیلمهای بازاری هندی مردی که گریزمیزند وازدختری یا زنی دیگر خوشش میآید به آغوش خانواده ی اصلی بازمیگردد . حتی ازنظرآزادی کاریک فیلم هندی درین خصوص میتواند براین سریال برتری داشته باشد . شاید بنظردرست نیاید که پیشنهادات پسربزرگش جلال به پدرش فتوحی را تأیید کنیم ولی بنظرما پیشنهاد معقولی بود . چه فتوحی میتوانست به راحتی به خواسته اش برسد واینهمه دارونداروآبرووحیثیتش را آنسان که حاج سید رضا انتظارداشت به باد ندهد . این جنون که درجان فتوحی افتاده بود ، وسوسه ای بیش نبودکه این همه مال وخرج نداشت گرچه ظاهرن فتوحی موقوفات زیادی کرد وکارخیری ازخود بجا گذاشت . ولی چنین تیپهائی خیلی ساده تروبهترازین عمل میکنند وراحتتربه مقصود میرسند . ظاهرن برخوردهای فتوحی با پسرش نشان داده میشود که این عشقی است پاک ولطیف . ولی مگرغیرازین بود که فتوحی کرد او همه ی شروط دختررا پذیرفت وخانواده را ازهم پاشاند . عمل فتوحی بیش ازآن منزجرکننده بود که خانواده ای را بخاطریک هوس که بیش ازین نمیتوان پندارش کردازهم پاشاند . که درعین حال کارزیاد غیرمعقولی هم نبود . اصولن عشقهای این چنانی نه واقعن عشق است ونه چندان ماجرای عجیب وغریبی بلکه این راویست که ماجرا را به ا ین مرحله ازبحران میکشاند . تکلیف این عشقها پیش ازین درمثنوی مولوی روشن شده ا ست . چنانکه : عشقهائی کزپی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود عشق مجنون به لیلی هم مگرچیست جزمانع ورادعی که برسرراه این ازدواج صورت میگیرد . وگرنه چندان قضیه آش دهن سوزی نیست . وشیرین وفرهاد یا خسرو ویا وامق وعذراو... درغرب غیرازماجرای عشقی رمئووژولیت و... به ماجرای چندانی برخورد نمیکنیم وداستانهای عشقی چندان رنگ وحنائی ندارد آنچنانکه درمیان ما شایع است . آنچه هم درتاریخ ادبیات ایران داریم مربوط به گذشته وشرایط خاص گذشته ا ست واکنون چنین ماجراهائی درمیان نیست . اگرپیرمردی هم بید چلچله اش بلرزد راه آسانست مخصوصن که مال ومنال کلانی چون فتوحی هم داشته باشد. یک خانه ی دنج ودراختیارداشتن هردختریا زنی که بخواهد خوشبختانه راه شرعی قضیه هم بازاست . تلاش این سریال برای بزرگ کردن ماجرای عشقی فتوحی وهستی یک تلاش مذبوحانه است . اصلن راه ورسم چنین تیپ هائی درجامعه کاملن روشن است . وفتوحی که راه را ازپی ازدواج خویش بهرشرطی که دخترمیگذارد بازمیکند ، کاملن پیداست که ربطی به عشق آسمانی ندارد . فتوحی ناچاراست که تحت عواطف خود معشوق را به خواستگارجوان ببخشد وگرنه همه کاربرای رسیدن به دخترفراهم کرده بود . ازیکطرف حیاوشرمش به خانواده وفرزندانش وازطرف دیگرپای رقیب عشقی جوان همه موانعی است که فتوحی به خواسته اش نمیرسد وکارش به نوعی دیوانگی میکشد که به سرعت هم با محاصره ی اخلاقی خانواده اش سعی دارد معشوق را ازیاد ببرد . ویا زمینه های فیلم سازی چنین پایان مسخره ای را برای این سریال درنظرمیگیرند . درغرب واژه عشقی که مربوط به یک زن ومرد میشود به هوس معنا می گردد . حق هم همین است . میل وهوس وخواستن وسرانجام نرسیدن ، تبدیل به عقده ای میشود که عشقش میخوانند که عشق نیست . کریشنا مورتی درکتاب فراسوی خشونت میگوید که عشق به یکنفرعشق نیست . عشق به همگان وهمه چیزعشق است . همچنانکه فرد مؤمن را به کسی میگویند که دین خاصی ندارد بلکه همه ادیان برایش قرب ومنزلت داشته باشد . که داستان انگورمولوی ختم این مقال اختلاف ادیانست . درعشق هیچ رقابتی نیست . عشق به هستی به گیاه وبه حیوان به انسان به کل طبیعت به آسمان ... عشق است . شاید نخستین دین ادیان پگانیسمی باشد که موضوعش آسمانست وستاره پرستی وماه وخورشید چنانکه موضوع فیلسوفان امروزهم همین هاست . انگیزه ای که یک فیلسوف یا عارفی چون هایدگررا به امرمقدس میکشاند وتمام همش را صرف فهم این معنا میکند ، ازکتاب هستی وزمانش گرفته تا سهمی به فلسفه وتاریخ هستی همه نشان میدهد که اوعشقی دردل دارد که بیکران وپایان ناپذیراست . فرق ادیان پگانیستی واندیشه های اگزیستانسیالیستی هایدگردرموضوع چندان نیست اما درکیفیت قضیه چیزی نهفته است که هردورا به یک ماجرا ختم بخیرمیسازد . موضوع فیلسوفان هستی ا ست (البته که نه هستی حاج فتوحی )که ازهستی طبیعت برخواسته است ودراین باب چه زحماتی که نکشیده اند وموضوع این شعر: چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست .
اما درین سریال چه نکته ی قابل توجهی وجوددارد که مردم را به خود جلب میکند ، همان حقیقت ماجراست که احتمال دارد یک حاج آقائی چون فتوحی زحمات سی چهل ساله ی زنش را فراموش کند وعاشق یک دخترجوان شود . این ماجرا حتی نگرانیهائی برای زنانی که با همسرفتوحی هم سن وسال بودند ایجاد کرد . همین بخش ازماجراست که درهمه ی خانه ها نفوذ کرد وهشداری بود برای تمام زنانی که سنی ازشان گذشته است اینکه به فکرخویش باشند وسعی کنند حاج آقای خودرا هم چنان شیفته ی خود نگه دارند که مبادا شوهرشان بید چلچله اش بلرزد . اما عشق همانطورکه مورتی اشاره دارد عشق به یکنفرنیست . وکارهمه کس نیست وزمینی نیست . اگربتوانی همه را دوست بداری وهمه چیزرا وهیچ چیزترا غمگین ومستاصل نکند ودرراه هستی شناسی جان خویش را فدا کند شاید معنای عشق د اشته باشد . البته اینهم عشق نیست بلکه هوس است . چه دسترسی به این امرغیرممکن وشناخت هستی هوسی است که محال مینماید . چهاست درسراین قطره ی محال اندیش . کوتاه سخن عشق هوسی پایان ناپذیراست . اصولن آنچه دراین طبیعت وجود دارد عشق نیست بلکه بازی عشق است و عشقبازی هم آنچنانکه دردواوینی چون دیوان حافظ آمده است معنائی فراتراز بازی عشق را دارد . این ماجرای عشقی داغ ویکطرفه برای حاج سید رضا هم عادی بود . چه او چنان شیفته ی تعالیم اسلام هست که زن ویا دختربه چشمش جزیک هوس نیست . هوسی که میتواند موضوع زندگی هم قرارگیرد . برای او ودیگران راه بازاست . صیغه ، تجدید فراش همه راههای ممکنی هستند که دراسلام وجود دارد وچرا عرف زمانه نمی پذیرد بحثی جداگانه هست . ولی سید رضا حاضرنیست که بخاطرزن ویا دختری که ازو خوشش آید حتی یک رکعت نمازش را ازدست بدهد . بنظرمن عاشق واقعی دراین فیلم حاج سید رضا بود نه فتوحی . برآستان جانان گرسرتوان نهادن گلبانگ سربلندی برآسمان توان زد . حال به جد باید گفت که حق با کدامیک ازین عقول است . عقل طبیعی دراختیارمانیست . ولی عقل عددی چرا .که حاصل آزادی انسان است. اما دخل وتصرف آدمی وملاحظاتش کاررا تا کنون مشکل ساخته . برای مثال وقتی گرسنه هستیم وغذای چرب وچلی میبینیم عقل طبیعی فرمان میدهد که آب ازلب و لوچه مان سرازیرشود ویا ... اما بلافاصله عقل عددی میرسد وراه را می بندد. وگرسنه به غذا نمیرسد . هشدارهای عقل عددی چنین است : غذا چرب است کلسترولت بالاست وقس علی هذا . اخرسراگرمیل بچربد شاید محترمانه میان ایندو توافقی صورت گیرد . عقل عددی تابع قانون عرف و... است . حال کجای این مقولات را عشق بنامیم ؟ وگرنه چشم میبیند ومیل که حاصل نیازاست سربرمیتابد . وچون به مانع یعنی عقل عددی برخورد کرد تبدیل به عقده ای سرکوفته شده که عشقش خوانند که عشق آقای فتوحی درفیلم میوه ممنوعه بیش ازین نیست . این عقل طبیعی یا زیستی است که درگذشته وشاید اکنون آنرا دل خوانده اند .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:0 توسط علی رضا بیگی |
|
|
قرارنبوده كه دروبلاگ ترس آگاهي جزمطالب فلسفي وعرفاني ، مقاله اي ديگرعنوان شود ولي هرازگاهي پرداختن به نكاتي اساسي درزندگي بي شك لازم وضروري ميآيد. مخصوصن براي كسان ونزديكاني كه درآنسوي درياهاي فارس يادرياي پرشيا زندگي ميكنند . چراكه مگرفلسفه غيراززندگيست يا جامعه جداي ازهستي وطبيعت است ؟ سخن امروزمن درباب زندگي وتكليفي براي دختران دم بخت ويا تازه ازدواج كرده است كه هنوزفرزندي دربساطشان پانگرفته است ويا هنوزدوران رازونيازهاي عاشقانه را به پايان نرسانده اند وازدواج ريشه ي عشق را نخشكانده است . به زعم يكي ازهنرپيشگان زن معروف ، ازدواج پايان عشق است . وما قصد داريم برخلاف اين قول ، ازدواج را باعشق درضديت نبينيم . سخن را بي مقدمه آغازميكنم كه حاصل تجربه ايست ازيك زندگي رفته وسرانجام يافته كه براستي چه بايد كرد كه زندگي زناشوئي برمداري بچرخد كه كمترپشيماني وضايعه داشته باشد ؟ درآغازسخن ، براستي ميتوان گفت كه معمولي ترين كارها ، مهمترين واصليترين كارهاست . اگربسياركارها كرده شود واين معمولي ترين انجام نگيرد ، شالوده ي زندگي برآب است كه بي هوا ميرود وبه مقاصد نامعلومي ميرسد . كه گاه ورطه هاي هولناكي درپيش روي دارد. اساس طبيعت بطورعام برمادّه ميچرخد واساس زندگي زناشوئي برزن . اين قضيه را ميتوان حتي ازساده ترين عناصرشيميائي دنبال كرد تا به زندگي انسان رسيد. ماقصدمان ورود درعالم اشياء وحيوانات نيست ولي شايد تك بيت هائي ازين زاويه هم داشته باشيم. بنظرمن زندگي با زن شروع ميشود وتا پايان قضيه نيز، زنست كه اين چرخ را ميچرخاند . همانطوركه يك ميوه همچون سيب يا پرتقال اصلش به مغزش ميباشد كه چون جنس لطيف درحصاري ، حفاظت ميشود ، مرد نيزجزيك پوست برگرد اين ميوه كه زن ناميده ميشود بيش نيست . تنها يك كروموزوم زن ايگرك شد كه مرد خودرا نشان داد واين زن بود كه يكي ازايكس هاي خودرا بدين وادي كشاند . زن ، مرد را براي خويش ساخت تا هم بارورش كند وهم نگهبانش. تا زن هستي را حفظ كند وادامه دهد . زن هميشه بايد به مرد خود به چشم يك كودك بنگرد حتي زمانيكه پيرهم شده باشد . اگرزني اينرا بداند كه اولين فرزند وآخرين فرزندش ، شوهرش ميباشد ، به چشمي ديگربه مرد خود نگريسته واورا بيگانه تلقي نخواهد كرد حتي اگرمرد به او خيانت بكند . اين خيانت كه بعد ازآن حتمن زندگي به جدائي ميانجامد ، درديد يك زن بايد همچون خطاي كودك خود باشد كه ازكارش پشيمان شده . آنرا ناديده بگيرد وفقط به اخم وتخم ها بسنده كند . گرچه اين كارسختي ا ست وشما ميگوئيد خوب زن هم بايد به او خيانت كند . ولي بنظرمن اين تلافي كردن چيزي را حل نميكند . بلكه خيانت مرد خودرا ناديده بگيرد . امروزه دختران يا زنان بطوركلي به پسران يا مردها به چشم بيگانه اي مينگرند كه چون گرگي دندان تيزكرده دركمين آنانست . درحاليكه مرد يا جنس مذكرخيلي ضعيف ترازآنست كه زنان يا دختران تصورميكنند . اگربه مردان خود چون فرزندتان بنگريد واورا همچنانكه اولين فرزندتان پاس ميداريد ، پاس بداريد ، مطمئن باشيد كه بزرگترين كاررا براي زندگي خود كرده ايد . مرد درمقابل يك زن هرچند كه زن ازنظرسني كوچكترباشد ، چون طفلي شيرخوارميماند كه درعمل چنين هم هست . منتها به نوعي ديگر. به شوهرتان چنان بنگريد كه به فرزندتان . وچون بي شك ازاولين فرزندتان بزرگترهست ، با او به چشم فرزند نخست بنگريد وهميشه بيشترازهمه به او الطفات كرده واحترام گذاريد . مطمئن باشيد حاصل قضيه به نفع شماست وخوب ميدانيد كه چنين كاري فقط ازانسان بالغ برميآيد . حتي اگركاروشغل بيرون ازمنزل هم داشته باشيد ، با شوهرتان همان كنيد كه با فرزند نخست خود ميكنيد بل بيشتر. هرگزشوهرخودرا واداربه شستن ظرف يا پختن غذا نكنيد . تا مرد سالاري را زير پا له كنيد . بل اگرهمه ي كارهارا يك تنه انجام دهيد ، بعد ازمدتي اين فرزندان كه بزرگترينش شوهرتانست ، آستين بالا خواهد زد وكوتاه زماني شمارا تنها نميگذارد وهمبازوي شما ميشود . همه ي مردان ازجنوبگان اين ارض گرفته تا شمالگان ، ازاستراليا گرفته تا سيبري واسكيموها ، هنوزكه هنوزاست درمقابل يك زن ، چون كودكي ميمانند كه نياز به دلجوئي دارد . ازشستن لباسها تا اتوكردن آنها تا حتي واكس كفش شوهرتان دريغ نكنيد . نگوئيد پدرسالاري دوباره براه افتاد . البته كه اگراورا به چشم فرزند بزرگتان بنگريد كه درديرين زماني ازتاريخ هستي ساخته ايد ، هرگزنه سخن ازپدرسالاري خواهيد كرد ونه مادرسالاري . شما هردو يكنفرهستيد . مثل همان ميوه . ازنظرحقوقي هم حقوقدانان دراشتباهند كه حقوق زن ومرد رااز هم جدا ميكنند . ايندو موجود، يكي هستند نه دوتا . بنظرمن چنين زني اگربدقت حرفهاي مرا فهميده باشد ، بزودي درخانواده اش چنان مقامي خواهد يافت كه هيچ عضوي ازخانواده حتی شوهرش بي اجازه اش هرگزآب نخواهد خورد . البته ما قصدمان اين نيست كه بخواهيم ثابت كنيم كه بايد قدرت اصلي منزل دردست مادرباشد بلكه ميخواهيم زن را درجايگاه واقعي او كه حق طبيعي اوست بنشانيم . اين جايگاه اصيل اوست كه ديرزمانيست ازياد رفته است . به جنس نرم ولطيف زن نگاه نكنيم كه بس محكمترازجنس خشن است . مردان حتي بدترين وخشن ترينشان ، تنها ظاهري دارند كه اززمان ازدواج تا يكي دودهه ، هارت وهورت دارند . ولي همينكه با چنين زني كه گفتم مواجه شدند ، نرم تروشكننده ترازخودشان ، خودشانند . دختران وزنان مخصوصن دختران وزنان پرشيا زمين هميشه فكرميكنند كه بايد يك حامي ويك مرد بالاي سرشان باشد تا بتوانند زندگي كنند . ولي چنين فكري نادرست است . اين مردانند كه سخت نيازمند زنانند نه زنان . اگرفرضن يك بيماري صعب العلاج بيايد وفقط زنان ودختران را به كام مرگ كشد ومردان وپسران دچارنشوند ، وزني برروي كره ي ارض نماند ، مطمئنن مردان يكماه دوام نياورده و همه شان دراين مدت خودكشي خواهند كرد . چون هدفي واميدي درزندگي براي مردان جززنان ودختران نيست . اما اگرقضيه برعكس باشد مطمئن باشيد كه اين جنس لطيف ميماند وآنقدرميماند وپافشاري ميكند تا نسل جديدي ازمردان واكسينه شده ازآن بيماري صعب العلاج را به طبيعت هديه دهند . چون عناصرشيميائي . همينكه عنصري بصورت يون درآمد و استعداد باروري يافت ، تركيب جديدي را ميسازد تا ملكولش قوام يابد . دركلام نيزما وقتي سخن ازطبيعت ميكنيم ، ميگوئيم طبيعت ازماده بوجود آمده . حتي خدا پرستان هم براين باورند كه دنيا ازماده بوجود آمده ولي سازنده ي اين ماده را خدا ميدانند . تنها فرق خدا پرستان با ماده گرايان دراينست كه آن يكي ماده را ساخته ي خدا ميداند وماده پرست يا ماترياليست ساخته ي خود ماده وخود بخودي ميداند . ولي همه جا صحبت ازماده است . كه جمعش مواد ميشود . يك ماترياليست نيزچون خداپرستان به دنبال ماده ي اصليست . به دنبال مادة المواد. که خدا پرستان انرا خدا میدانند . اگردقت كنيد ميان كلمه ي ماده وماده به معناي جنس مؤنث زياد فاصله اي نيست . براي مثال ميگويند سنگ ماديست . درخت ماديست . اما ماده چيست ؟ چيزي كه بعد واندازه و... داشته باشد . روان را مادي نميدانند . چون بعد واندازه وفاصله ومكان وزمان ندارد . ولي همه ي چيزهاي مادي قابل ديدن ولمس كردن وداراي بعد اندازه ومقدارند . پس همانطوركه تمام طبيعت مادي است ، وتمام نقش ها دردست آنست ، زن نيزدريك خانواده پايه ومايه ي اصلي زندگيست . هرچه مؤثرترباشد ، آن زندگي خوشبختراست. دراين مورد خواهش ميكنم هرسئوالي داريد بپرسيد مطمئن باشيد كه نبايد منتظرجواب باشيد چون عادت ندارم به چيزي جواب دهم بلكه با سئوالي ديگركه درمقابل سئوال شما خواهم كرد ، جوابش را خود خواهيد يافت .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 11:45 توسط علی رضا بیگی |
|
|
عدم گوئی همچون سیاه چالهای درفضاست . که هرچیزی به طرفش رود درآن محومیشود. چرا ؟ چون قدرت جاذبه سیاه چالها بیشترازهمه ی عناصراست ازین لحاظ همه چیزرا بخود میکشد حتی نور . بهمین خاطراست که این سیارات نوررا درخود جذب کرده وهرچیزی درمدارش که ناپیداست قرارگیرد بطرف خود میکشد ومحوش میکند. قدرت این سیّاره ها که سیاه چال خوانده میشوند ازهمه ی سیاراتی که درکهکشان به چشم میآیند بیشتراست . بهمین خاطرشاید عدم قدرتش بیشترازهستی باشد. چرا که عدم همه چیزرا درخود مستحیل میکند . درواقع همینطورهم هست . هرچه باشد عدم پیش از هستی بوده است . وهستی از نیستی پدید آمده است . درمسئله ی خلقت نزد ادیان ابراهیمی خداوند هستی را ازعدم آفرید .اصولا ً کارخدا خلق کردنست . او ازعدم هرچیزی را که بخواهد به هستی میاورد .
با نسان نیزچنین نسبتی آنگاه که کاری هنری کند میدهند . کارش را خلق کردن میدانند . زنده یاد احمد شاملودرمقدمه کتاب هایکو، میگفت: " هنرمند کاری خدائی میکند ." اما آیا چنین است ؟ هنرمند نیز از اعیان ثابته درذهنش بهره میبرد وچیزی را خلق میکند . تا زمانیکه درذهن است پنهانست . ولی انسان همچون خدا دوست دارد که آنرا آشکارکند . وذهنیاتش را بروی کاغذ بریزد. تا زمانیکه درذهن است پنهان است وکسی خیال نمیکند که چیزی درذهن فلانی هست . اما او آن ذهنیات را به منصّه ی ظهورمیکشد . واین خود ، پاسخیست برای کسانیکه میگویند نوشتن کاربیهوده ایست وما با نوشتن میخواهیم خودمان را مطرح کنیم . درواقع هنرمند ، چیزی را ازعدم به هستی درمیآورد. خداوندنیزدرعدم آنجا که اعیان ثابته ی اوست عدم را چون آئینه ای فرا روی میکشد.درواقع این عدم است که ازآن هستی پا میگیرد. ننوشتن نیزمثل آنست که بگوئیم خداوند کاربیهوده ای کرد که جهان را خلق نمود . دردین زردشت سخن ازنیستی وهستی نیست بلکه جهان تاریکی وجهان روشنائیهاست . وگوئی ایندوباهم درتضادند . چرا که چشم دیدن همدیگررا ندارند . سرلوحه جهان نوروروشنائی اهورامزدا که ازنظرمعنا ، آسمان آبی خوانده شده است میباشد وسردمدارجهان تاریکی ها همان اهریمن یا انگره مینو میباشد . درداستانهای مربوط به آفرینش هستی درادیان پیش اززردشت ، گویا اهورامزدا براهرمن تنها پیش دستی میکند یعنی هردو درجایگاه خویش میزیستند و میان ایندو روابطی چندان نبود تنها آن زمان که اهورامزدا جهان روشنائی را ساخت . دراین زمان انگره مینو درخواب بود . درقعرجهنم خفته بود وهیچ خبری ازدنیای پیرامون خودنداشت . زن انگره مینو که عادت داشت همیشه درکار جهان روشنائی سرک بکشد درجهنم را گشود ویکباره نورخیره کننده ای چشمانش را فراگرفت تا مدتی به حال خود بازنگشت دانست که اهورامزدا جهان روشنائی را ساخته است . شتابان بدرون جهنم خزید وشوهر خود اهرمن را خبردارکرد وبازهم اهرمن گیچ خواب بود و متوجه نشد . زن اورا چند بارتکان داد وبیدارکرد وجریان را گفت . اهرمن بخود آمد وچون جهان روشنائی را بدید بخشم آمد ازسرحسادت به جنگ با اهورامزدا پرداخت این جنگ هزارساله بس شدید بود . گرچه اهرمن پیروزنشد ولی مهم این بود که جهان روشنائی آمیخته با تاریکی شد . حاصل این جنگ همان عوارضی چون مرگ ، کشتار، بیماری ، حیوانات موذی،شب ... ودرعرصه معنوی حسادت ، بخل ، کینه ، نفرت ، درد ، رنج ، محنت و...گردید وتا جهان جهانست کاراهورامزدا دربدی اهریمنی آمیخته شد . اما اهورامزدا ازپای ننشست و به دنبال بازسازی برآمد . تا هستی را ازآلودگیها برهاند . شاید همان بازسازی که هایدگرازآن یادمیکند . راستی عدم همین جهان اهریمنی نیست ؟ بهرحال اهورامزدا برای آنکه جهان روشنائی را ازآلودگیها برهاند تلاش کرد وازفروهران یعنی آنانکه روحی شفاف وروشن داشتند به تلاش دست زدند وتا دنیا پایان پذیرد تمام تلاشها برای پیروزی براثرات جهان تاریکی ها دراین جهان روشنائیست . تا اینکه جهان مینوئی بوجود آید . درجهان مینوئی همه چیزدرست ومطلوب خواهد بود یعنی به شکل جهان اولیه که آهورامزدا ساخته بود، بازخواهد گشت . فروهران ، انسانهای پاک نهادی هستند که ذرّه ای ازاثرات اهریمنی برنگرفته اند . چون سهراب سپهری چنان شفاف که سنگ ازپشت نمازش پیداست . شباهت زیادی میان این وضعیت با وضعیت ادیان ابراهیمی موجود است. درادیان ابراهیمی نخست بهشتی وجود داردوصحبت ازجهنم نیست وآدم دراین جهان همراه با حوا خلق میشوند بعلت نافرمانی که کارشیطان است به این جهان پرتاب میشوند درامکانهائی که هایدگرازآن یادمیکند. این جهان گوئی ازآغاز با شیطان یعنی همان نیروی اهریمنی آلوده گشته است واینک باید تلاش کرد تا یا به سرزمین موعود رسید(مذهب یهود) ویا روزبازپسین دردین اسلام دست یافت . دراینجا نیزپای صالحان وصدیقین واولیا وانبیا برای ساختن بهشت درکاراست .و... رویهم رفته باید کاری کرد وجهانی دیگرساخت که این جهان جای ما نیست . بیا تا گل برافشانیم ومی درساغراندازیم فلک را سخت بشکافیم وطرحی نودراندازیم . واین کارماست وازهیچ هستنده ای برنمیآید . ازین روی است که دوست عزیزمان میگوید چه کنم ؟ فلانی میگوید به درد چه کنم گرفتاریم ؟ یک رهبرسیاسی میگوید چه باید کرد ؟ واقعن چه کنیم که آن باشد که آرام گیریم وازبیقراری فارغ شویم ؟ اما ترس آگاهی ، نه ازینگونه ترس هاست که قدیس خیال کرده است. ترس آگاهی ترس سیاهی وتیرگی وازرق گونگی نیست . اصلن ترسی درکارنیست . بلکه همه عشق است وشوروحال . شاید سماعی به رنگ این زمانه . چیزی شبیبه بُهت وحیرت . که لغت کاملی ازبرای ترس آگاهی نیست بلکه گوشه ای ازین حالت را میرساند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 18:38 توسط علی رضا بیگی |
|
|
سه نوع بت پرستی سابق براین مسابقه ای تحت عنوان کیم چیم کجایم دررادیو پخش میشد. بدین طریق که مجری شخصیت معروفی را درنظرمیگرفت سپس زندگینامه وی را میخواند وآنگاه میپرسید که نامش چیست چکاره بوده واهل کجا ؟ حال ما همین سه پرسش را درباره هرکسی می پرسیم ؟ پاسخ این خواهد بود که مثلا من نامم علی است وشغلم دبیری است ومثلا اهل تهرانم . ولی اگربخواهیم یک جواب فلسفی به این پرسش بدهیم باید گفت من یک انسانم وهستنده هستم واهل زمینم . هایدگرمیگوید ما هرکدام درامکانهای خود دراین دنیا پرتاب شده ایم .امکانهای ما چیست ؟ جزاینکه بگوئیم وضعیتی که دراین هستی داریم . میتوان هرسه پاسخ را دریک جواب خلاصه کرد که من هستنده ام . یعنی هستی دارم . آنگاه میتوان پرسید که هستی چیست که من آنرا دارم . پس اولین وآخرین سئوال اساسی ازما همین است که هستی چیست ؟حافظ میپرسد: چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست ظاهرن سئوال حافظ به معنای این است که طبیعت چیست . ولی آیا پرسش حافظ همین بوده است ؟ خیر. او پرسشش ازهستی است یعنی میخواهد بداند که اساس وبنیان وقوانین این طبیعت چیست ؟ این سئوال را میتوان جوردیگرهم مطرح کرد که نیستی چیست؟ که گفته اند خداوند هستی را ازعدم یا نیستی خلق کرد ؟ یعنی عدمی درکاربوده وخداوند طبق یک تعامل هستی راازدل عدم آفریده است . حال این سئوال یعنی هستی چیست یا نیستی وعدم کدام است سئوال اساسی ما ست . همانطورکه گفتیم با علم دست نایافتنی است . استدلال ما البته که برهوی وهوس استوارنبود. وثابت شد که این سئوال پاسخش مفهومی نیست بلکه بصورت یک رویدادی که ترس آگاهیش خواندیم قابل دسترسی وجواب گفتن است . تا کنون ازسه طریق سعی شده است که باین پاسخ جواب گویند: الف ـ پاسخی که دین میدهد ب ـ پاسخی که علم میدهد ج ـ پاسخی که فلسفه میدهد البته پاسخ فلسفی برپایه تفکروعلم استواراست . اما طرح سئوال و گونه ی بررسی بدین سئوال به طریق خاصی است که ما آنرا فلسفی میخوانیم . پاسخ دینی همان پاسخی است که عرفان مدعی جواب گفتن بدان بوده است . مثل این شعرکه خود بصورت سئوالی مطرح شده است . ازبهرچه گویم هست ازخود خبرم چون نیست وزبهرچه گویم نیست با وی نظرم چون هست . دراین شعرشاید مقصود، خداوند باشد. که نخست شاعرشک میکند که آیا خدا هست؟ من که ازخود خبری ندارم . درمصرع بعد خود گوئی پاسخ خویش را یافته است که میگوید من دلم هوای اورا میکند پس چرا نفی اش کنم ؟ درواقع حافظ نگرشش برحق استواراست ودیدی ازنوع اول دارد . واینرا همه اذعان کرده اند . اما پرسش هایدگرازهستی یک پرسش دینی نیست وازنوعی الحاد بهره دارد . اما این بدان معنا نیست که درنهایت پاسخی که به خودمیدهد الحادی باشد وپاسخی مذهبی نباشد . اینرا خود دقیقا ً اذعان کرده است . ولی اینکه ازآغازراه اورا یک راه دینی فرض کنیم اشتباه است . همانطورکه پیش ازین اشاره شد هستی ونیستی دومقوله درکنارهم اند . یعنی با اندیشه درباره یکی، دیگری درذهن شکل میگیرد . عرفا اصولاً عدم را همان اعیان ثابته میدانند . حتی ابن عربی نیزدقیقنً بدین مورد عقیده داشته است . این اعیان ثابته همان ذات احدیّت است که سراسرعدم را فراگرفته . چنانکه خداوند میفرماید من گوهری پنهان بودم . دوست داشتم که آشکارشوم یا دوست داشتم که شناخته شوم . اگرذات واحد وحقّ را درنگرش دینی همان گوهرپنهانی بدانیم، طبق نظرعرفا همین ذات ابدی برای شناخته شدن خودش آئینه ای را فرا روی خودمیگیرد. این آئینه را عدم خوانده اند. آنگاه عکسی که درآئینه ی عدم شکل میگیردوجلوه میفروشد همین جهان است . البته درمیان عرفا مشخص نشده که پس هستی چیست ؟ بنظرمیرسد مقصودهمان فعلی باشد که خداوند انجام میدهد یعنی همان آئینه درپیش روی گرفتن باشد . این آئینه گوئی مدام درپیش روی اوست وعکسی که ممکن است به هزاران جورجلوه کند همین جهان است . این عکس همه چیز دارد ازجمله چشم . چشمان این عکس را انسان فرض کرده اند که همه چیزرا میبند . همین چشمان است که هستی را به پرسش میگیرد . دازاین بودنش هم بهمین خاطراست . استعلائی بودنش نیزازهمین بینندگیست . گرچه نوراین دیده ازنظرعرفا خود حق است که اجازه دیدن میدهد . وانسان تنها خودچشمانست . ب ـ پاسخی که علم میدهد نیزدیدیم که چگونه بودونیازی به توضیح بیشترندارد . که بنطرمن اصلن پاسخ نیست .آب را تچزیه میکند اما درترکیبش میماند . به قول معروف : مرده شورترکیب علمو ببره . بعضی ازدوستان همچنان علمیند واین روایت را خوش ندارند . البته دوست قدیسمان هم پای درگل است وسنگ بردل . هم به نعل میزند وهم به زین . تا دل خوشکنک خویش را سامان دهد . بگذاراینان اینقدرعلمی علمی کنند تا جانشان نیزبه علم سپارند تا تجزیه ی علم شوند همچون h2o . ج ـ پاسخی هم که فلسفه میدهد پاسخیست نه به هستی چیست بل به جهان چیست پاسخ میدهد. یعنی موضوع پرسشش هستی نیست بلکه هستنده درکلّیت است . وازنظرهایدگرهمین انحراف متافیزیک درطول اعصارخودبوده است . که هیچ فلسفه ای نه عقل گرائی دکارت ونه مفهوم های کلی که هگل درپی آن رفته است ، به سئوال هستی چیست پاسخ نمیدهد. هایدگرنتیجه میگیرد که این هرسه راه، نوعی بت پرستی اند . یعنی نوعی فرارازیافتن راهی مطمئن برای همان پرسش است . ازنظروی بت پرستی یعنی سه چیز: الف ـ بودگی ب ـ درافتادگی ج ـ فرادهش . درباره بودگی دربحثی جداگانه مفصلا ً شرح داده شد . که عبارتست ازبودن دریک وضعیت خاصّ که همان پرتاب شدگیست . من دراین گوشه ازجهان اگرازچیزی بترسم صلیب برسینه میکشم وآن یکی بسم الله میگوید. وآن دیگردستها را بصورت ایستاده وکف ها روبهم برسینه نگه میدارد و... ویا ازلحاظ علمی من درعصری قراردارم که همه چیزرا علم تعین میکند وهدف، پیشرفت وتوسعه است واین خود نوعی بودگیست . من دراین جهان درامکانهای خود پرتاب شده ام واین همان بودگیست . اما درافتادگی چیزی نیست جزهمین اسارت . اسارتی که اینک ازبودگی من ناشی شده است . من دراینجا افتاده ام واین امکانها رادارم . چه امکانهای مادّی وچه معنوی. همه درافتادگی مرا میرساند . وسه دیگرفرادهش است . یعنی اینکه همین باورها، چه دینی وچه علمی مرا بدون اینکه من انتخاب کرده باشم به جلو هُل میدهد وآینده مرا هم تعین میکند . آنچه من درآینده خواهم شد بسته بهمین فرادهش است گوئی من ازخود هیچ نیستم . این بت ها چون والد با من عمل میکنند واجازه نمیدهند که من خود باشم. تا آنجا که هرگزبه شناخت خود نیزنائل نخواهم شد . این فرادهش ، هستی مرا بی آنکه خودبخوام معیّن میکند وجزوی ازمالکیت من میشود . مثلن من مسیحی ام ، من اهل آلمانم . من ازنژاد برترم . اینها همه ظاهرن ، خانه ی امن من میشود . من فردی علمی هستم . من مارکسیسم هستم . وازاین قبیل من ها که به من، هویت کاذب میدهد . واجاره نمیدهد که من واقعی رشد یابد. درواقع چیزی ازین درافتادگی ها مرا به جلومیراند بی آنکه خود خواسته باشم . ولی آیا من چنین ام ؟ اگرمرا درین شرایط قرارنمیدادند من به اینجا میرسیدم ؟ اینهاست که مرا ازخودواقعی ام دورمیسازد. هایدگرمیگوید این من ها، من های کاذب هستند . هیچکدام من هستنده را مشخص نمیکند وحتی مرا ازهستندگی خود دورمیکند . اینها فریبی است که ما گرفتارآنیم . براساس همین فرادهش آینده من ساخته میشود و ساختارهائی یکی پس ازدیگری پرداخته میگردد. پس ازنظرهایدگر اینها بت پرستی است وهمین ها راه مرا برای رسیدن به شناخت هستی سدّ میکند . درواقع هستی را ازمن میگیرد . به قول مولوی " این نه منم که من منم " . راه فلسفی هم بهمین شکل است که منی کاذب به من میدهد . منی که خود نساخته ام برای خود سالهای سال . علی الخصوص که باد هم درغبغب بیاندازم وبگویم مرغ بک پا دارد . وسعی داشته باشم دیگران را به زوروفشاربه عقیده خود تحمیل کنم . این وضع درمیان کمونیستهای جوان زیاد رواج داشت . حتی هنوزهم آنانکه چند کتاب مارکسیستی خوانده اند فکرمیکنند که خود عالم دهرند وهمه باید ازآنها تبعیت کنند . این همان گرایشات فلسفی است که چون بت میماند و خطرناکتراز تمام بت هاست . اینها همه واژه ی فرادهش را که هایدگرازآن یاد میکند دربرمیگیرد . پس تمام این راهها ازنظروی مارا به بی راهه میکشد وهیچگاه باین نخواهیم رسید که هستی چیست و راه را ازاساس گم میکنیم . اما هایدگرهمچون لایب نیتس بجای اینکه بپرسد چرا جهان هست ، میپرسد که چرا جهان نباشد . یعنی او بجای بحث درخصوص هستی ، نیستی را موضوع بحث خود قرارمیدهد. پس میتوان سئوال را جوردیگری کرد که نیستی چیست ؟ یعنی بجای اینکه بگوئیم این هستنده ها هستند ، بگوئیم این هستنده ها نیستند.
ادامه دارد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:37 توسط علی رضا بیگی |
|
|
لطف فرموده به وبلاگ دیگر ما (هستی وزبان) سری بزنید . مطمئن باشید که مقاله ی جدید درخورشما صاحبنظرانست . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:21 توسط علی رضا بیگی |
|
|
با سلام پیشنهاد میکنم که به وبلاگ دیگرما بنام هستی وتاریخ مراجعه کنید. چون مدت یکسالیست که این وبلاگ غیرفعال بوده با مشغله های فراوان تصمیم گرفتیم که به این جایگاه مجازی نیز گذری ازروی ترحم داشته باشم . لذا یک مقاله درباره ی تاریخ یهود ارائه کرده ایم . اما مقاله ازروی ترحم نیست . بلکه درعین علاقه وشور وحال عارفانه ارائه شده است . البته اگر عارفانه را شناخت مابانه تفسیر بفرمائید بهترخواهد بود .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:3 توسط علی رضا بیگی |
|
|
روز بروز برجمعیت کره زمین افزوده میشود و کسی حرفی نمیزند که چرا اینهمه ؟ که چه شود ؟ که زندگی تشکیل دهیم که بچه بسازیم ؟ اینهم ازاقتصاد غیر اشتراکیست که چنین بروز ما آورده . چرا که همینکه پول وپلائ ردیف کردی، درفکری که اگرمُردی به کی خواهد رسید؟اگربچه نداشته باشی ُ ارث ومیراثت را ازما بهتران خواهند برد . حیف نیست که چنین شود ؟ که یک عمرزحمت بکشی وبعد دارائیت را دیگران بخورند ؟ اما اگربچه ساختی ، بالاخره کسی ازخون وتبارتوهست که به اورسد. یا درزمان حیاتت بدهی بخورد ولذت ببری . جوانی که به تازگی شرکتی دایرکرده بود و آینده ای درخشان را ازوی امید میرفت ، من پیرمرد را نصیحت میکرد که باید سعی کنی هیچ کمکی به بچه ات نکنی. تا خودش دربیاورد وروی پایش بایستد . گفتم منظورت اینست که اورا درانتظارمُردنم بگذارم ؟ جوابی نداد ولی نصیحتی که کرده بود ازنوع نصیحتهای غیراشتراکی بود . گفتم من که ازین پولی که دارم لذتی نمیبرم جزبه درد دوا ودرمانم نمی خورد؛ بهترنیست که به فرزندم دهم تا لذت استفاده بردنش را ببینم انهم تنها پسرم ؟ بهرحال بحث ما با آن جوان آینده نگر ظاهرن به جائی نرسید. فقط شخص سومی بود که مرا امیدوارکرد که گفت: " بنازم به تو که درچه فکری . ولله دنیا ارزشش به همین لذتهاست ." اما حرف وحدیث این مقال این نیست که ازین بحث نتیجه داد . بل حرف من اینست که ریشه ی این بچه خواهی از جیب ما برمیاید .و باین میرسد که حتی بچه داشتن هم ریشه دراقتصاد دارد . اگر به پیش بینی انیشتین جهان روزی به سوسیالیسم رسد ، ـ البته نه سوسیالیستی که کمونیستها برای ما درست کردند ازنوع شرقی وغربی و انواع دیگرش تا امریکای لاتین - شاید جمعیت کمترشود ومردم دیگر سراغ ازدواج وساختن بجه نیافتند . یا اینکه باید یه جوری ریشه ی این نطفه سازی را خشکاند . تا این دلمشغولیها مارا با ینجا نرساند که کره ی زمین را آنقدر پر از آدم کنیم که نود درصدش هم البته حیوان ناطق نیست . اما وقتی سوارمترو یا اتوبوسی میشوی با پشت ترافیک گیرمیکنی میفهمی که بشریت با این تولید مثلش، چه گندی به هستی زده است . تولید مثل هیچ حیوانی باندازده ی ماهی نیست . یعنی اگرماهیان اززمان خلقتشان تا کنون با مشکل صید توسط انسان مواجه نمی شدند اکنون وقتی دست درآب دریا میبردی به جای آب ماهی ازدستت می چکید . اما چه شد که نسلش به درامد و ورافتاد واکنون مجبوریم حوضخانه بسازیم و ماهی پرورش دهیم ؟ اینهمه تکرار ادم برای چیست ؟ خوب همه جورش را دیدیم . کوروش ، ارسطو ، کنستانتین .......... تا برسد به انیشتین و هیتلروهایدگر ...دیگر کی مانده که نیامده ؟ تازه همینها که آمدند ، چه خاکی به سرما زدند که نزده ها بزنند ؟ هرچه هم زلزله میاید ومیکشد بازهم اززمین وزمان سر بیرون میزنند . انگاربذرش را ازاسمان میاشند . می گفتند درچین سن ازدواج پائین تراز سی سال را دولت مجاز نمیداند ویا خانواده ها باید یک بچه بیشتردرست نکنند . بازاین مشکل مطرح شد که حالا که قراراست یک فرزند درطول زندگی داشته باشیم واگراین قانون جهانی شود ، آنوقت بهتراست پسر بسازیم یا دختر. فرمول دختریا پسرشدنش هم امروزه برای علم ژنتیک بس ساده است . ولی بنظر میرسد که هیچکدام ازین دستورات و موانع دردی دوا نمی کند وهم چنان جمعیت افزوده ترمیشود . حال با این دستورات اگر همه طالب پسر باشند و همه پسربسازند آنوقت تکلیف ما چیست ؟ با جامعه ای روبرو میشویم که جنس مؤنث الفاتحه . اما ازبخت بد یا خوب انگار هرچه مردم زورمیزنند ، که پسردرست کنند باز جمعیت دختران بیشترمیشود . امروزه درخیابان هرجا که سربزنی میبنی که جمعیت دختر چیزی دورو سه یا چهاربرابر پسرانست . انگار هرپسری توسط چهاردختر محاصره شده است . در اسکاندیناویای میگویند این دخترانند که به پسران متلک میگویند و پسران ازدست دختران سوراخ موش میخرند به چند فرانک ! اگر قضیه اینطوراست من فکرمیکنم انوقت حقوق زن ومرد یکسان نمی شود. باید همان پلی گامی را رواج داد و نکاح موقت مفید فایده خواهد بود . اصلن زن ومرد چرا باید حقوقشان مساوی باشد ؟ مگرازروز اول مثل هم ساخته شده اند . البته بحثمان فعلن قاطی شد ازجمعیت زیاد به حقوق زن ومرد رسیدیم ولی اینرا لااقل ثابت کردیم که حق با پلی گامیست ونکاح موقت . دریک مصاحبه ی تلویزیونی از یک تلویزیون مشهور بین المللی از یک کارشناس حقوق زنان سئوال شد که درانگلستان که روابط جنسی ازاد است وازطرفی نکاح موقت دربعضی خانواده های سنتی غیرانگلیسی رواج دارد این دوگانگی را چگونه تحلیل میکنید . سئوال گوینده جالب بود اما کارشناس دوراز جان تو ، انگارفقط یک عبارت را ازحفظ کرده بود و جواب مجری را نداد . یعنی اصلا نفهمید که چه میگوید و فقط دوباره روی حرفهای حقوقیش که بیشتر به شعار میمانست تأکیدی دوباره کرد .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط علی رضا بیگی |
|
|
دوست ما توصیه مان کرده است که بنویس وبنویس . چی را بنویسم ؟ چیزی که دلم میخواهد ونمیتوانم بنویسم ؟ چقدر وچندبار درلفافه بگویم ؟ اصلن کی میخواند جز تو ؟ خوب بهترنیست که زحمتی به خود بدهم و احوالت بگیرم ؟ به خانه ات سرزنم ؟ احوالم بپرسی ؟ به سراغم بیائی ؟ پشت رایانه خوابت نگیرد ؟ ازبس که مینویسی ؟ البته دستت نرم میشود ولی کی میخواهد بخواند ؟ که چه شود ؟ تمام بدبختیهای ما ازهمین نوشتن هاست . صدها سال است که مینویسیم و هم چنان از ساده ترین خواسته ی خود درعذاب . ازهمین روی است که دوست ما مهرابه را سردابه میبیند . چرا چون هرچه نوشته ایم به سردابه رفته است و چندی بعد به فراموشی ومرد ابه . اما ازعمل کردن غافلیم . اگرهمان بیزینس را به قول فرنگی ها جدی گرفته بودی بهتراز این نوشتنی است که ازسر بی دردی مینویسی . تازه هیچ بعید نیست که این نوشتن های شما زمانی به بیزنیس هم برسد خوب برای شما زهی سعادت نخواهد بود ؟ اما نوشته های دوستمان یک حسنی که دارد همه رویداد است ورویدادها را باید نوشت . چه هر رویدادی خود ممکن است ازجمله ی از آن خود کننده ها باشد. مشکل ما اززمانیست که پای روشنفکری درمیان است . که هرکس سعی دارد پیام خودرا چون آیه ای محض به خورد دیگران دهد ومدعی باشد که دیگران باید حرفش را باورکنند وراه او بروند . از انقلاب مشروطیت تا کنون یکصد وسه سال گذشته است . نوشته های آنروز را بخوانید وبا نوشته های امروز مقایسه کنید . خواهید دید که نه ازنظر کالبد که ازنظر محتوی نه تنها پیش نرفته که عقب هم رفته است . بعد این نوشته های صدمن یه غاز را به عنوان مهرورزی با منت به خورد دیگران دهیم و برخود ببالیم . چقدرمیتوان مایه گذاشت ؟ واینک که دیگر برای پنجاه رفتگانی چون من وشما مایه ای نمانده است . باندازه ای که حتی دغدغه ای مارا نرنجاند . حاضریم چیز بنویسیم . میدانی ازمیان کسانی که به ما دراین صدساله واند زیان رسانده اند چه صنف افراد میتوان یافت ؟ من روشنفکرانی ازین دست را که فقط بلدند بنویسند ولی فکری درسرنمی پرورانند دراین حلقه جای میدهم واین قابل اثبات است . اما چه جوری برای شما بگویم که به تو برسد . میدانم که وبلاگ هم جای این حرفا نیست . ما عادت کرده ایم حرفهای اساسی را درگوشی بزنیم و حرفهایی که جزو دلمشغولیهایمان باشد در وبلاگ . تا شاید دلمشغولی تو از آن من هم باشد . من که حالم ازین نوشتن های نوعی به هم میخورد ! ازکنارهم میگذریم ولی همدیگر را نمی بینیم . اما در سایت جروبحثهایمان شروع میشود . حرفهایمان گل میکند . بهترنیست پیش ازآنی که مینویسیم بیشتر بخوانیم ؟ ازگذشته ها ی ازرویدادها وبعد به جای نوشتن عمل کنیم ؟ ما آدمهای نظری هستیم . ذهنی هستیم وما نویسندگان این وادی نیز این بیماری را رشد میدهیم . اما جرات دم برآوردن برای حداقل خواستهای روزمره را نداریم . ما خودرا گم کرده ایم . خودت گفتی پست مدرن برما سوار شده است . دوست عزیز مگر این وبلاگ بازی هم همان کوله دادنی نیست که به پست مدرن میدهیم ؟ پست مدرن در اینترنت مارا ازخود دور کرده است . ازخود رانده است . خودرا نمیبینیم. شما دراولین فرصتی که بدست میاورید چه کاری جز رفتن دراینترنت میکنید ؟ درجای خودمان قرارنمیگیریم . آنقدریکه دل باین مشغولیات میدهید به دوستت هم سرمیزنی ؟ سالهاست که درجا افتاده ایم وکسی نیست ازما بپرسد که چته ؟ بپرسد که مرضت چیست ؟ غذایت چیست دارویت کدام ؟ بی شک ما همان دو همسایه ای هستیم که یکی بیمار بود ودیگری کر. ازهمسایه کر گله کردند که چرا به همسایه بیمارت سرنمیزنی ؟ که پاسخ دا د با این گوش ناشنوا من چه به احوالپرسی . که بالاخره رفت و آن ماجرائی که مولوی پیش کشاند . اما مولوی همه ی گناه را بگردن همسایه کر میاندازد . اما نمیگوید که بابا همسایه کر هم خود سالهاست به بیماری کری دچاراست . دوست عزیز حال من وشما وامثال ما چیزی فراترازین داستان نیست . فقط احتیاج دارد که نتیجه گیریها را اندکی جابجا کنیم . آنوقت کاردرست میشود . دوره هم که دوره ی پست مردن است وجابجا کردن هیچ واقعه ای را پیش نمیکشاند . اصلا پست مدرن یعنی جابجائی . گفت چونی ؟ گفت مردم . گفت شکر !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:17 توسط علی رضا بیگی |
|
|
بعدازآنهمه بحث ونظر تحت عنوان این هم بی فایده است . برآن شدم تا بدون اعلام پایان براین نوشتار، عنوان دیگری را مدنظرقرارداده که بس بحث برانگیز خواهد بود . مدتی این مثنوی تاخیرماند . فرصتی بایست تا خون شیرشد . البته مدتهاست که شیرما دروبلاگ خشکیده است و ازمقاله ی این هم بیفایده است پیدا بود که بوی بی حوصله گی به مشام میرسید . ولی بعداز رفع خستگی ودلتنگی با دیدار چند دوست ، ردوگذری سری به کافی نت زده و برای خالی نبودن عریضه ، عنوانی به نام مهرابه موضوع گفتارما شد . گفتار که نه بل نوشتار . چه میان ایندو فاصله بسیاراست ؛ اززمین تا آسمان .
مهرابه واژه ایست که ازمهر ودوستی میاید . و ریشه درمهرپرستی ایران باستان دارد . اما ما نه ازمهرپرستی چیزی میدانیم ومیخواهیم ونه پیرو مکاتبی ازین دست هستیم . که موضوع زمانه ی ما نیز نیست . بحث ما از واژه ی مهر ودوستی میاید . درهستی هرهستنده ای ماهیتی خاص خود دارد . وازهرهستنده ای چیزی میاموزیم . چنانکه ماهیت آب طراوت است و ماهیت سنگ سفتی وسختی .ازگیاهان ، رشد و بالندگی را میابیم و از حیوانات لذت ومادیت . اما ماهیت انسان چیست ؟ انسان ، حیوانست ؛ اما چه حیوانی ؟ ارسطو گفت حیوان ناطقه . یا حیوان اندیشمند . ازین کلام برمیاید که انسان ماهیتش ، اندیشه کردن وتفکراست . اما واقعا همین است ؟ اگرما بتوانیم ماهیت انسان را بشناسیم ، بهترمیتوانیم تکلیف خودرا بیابیم . مخصوصا برای ما که عمری درین راه ، سرگردان بوده ایم . البته هیچ تکلیف و مشقی درکارنیست . وهمه به اختیارماست . اما دانستن این نکته نیز بدنیست که آیا مثلا وبلاگ بازی من ارزشی هم دارد یا خیر؟ بیهوده است یا باهوده ؟ ممکن ا ست شخصی علی ، تقی ، پسرخاله ای بگوید قرارنیست که ما ازمکتب پراگماتیسم بهره جسته وهمه چیزرا ، به فایده داشتن یا نداشتنش موکول کنیم . ولی بحث ما ورای این دیدگاهست . اصلا خوب وبدی درکارنیست . ما حرفای نیچه را شنیده وخوانده ایم وایشان پیش ازین مارا ، به ورای نیک وبد رسانده . اندیشه کردن ما ورای نیک ویداست . اصلا نیک وبد تعریف کردنی و اشاره کردنی نیست . بد یعنی چه ؟ خوب کدامست ؟ آنچه ما به دنبالش هستیم ، چیزیست که خود به دنبال ماست . ما چیزی نمیخواهیم که بدانیم . بلکه چیزی یا امری مارا بخو د میخواند . آوائی ازدور مارا صدا میزند که چیست این سقف بلند ساده ی بسیارنقش ؟ همین ماجرا مارا به این آوردگاه میکشاند ، که از خود به پرسیم که ، این پرسه ها ازبرای چیست ؟ دراین تکاپوی نخواستنی ، بلکه دراین پرتاب شدگی ، امری ما را به خود میخواند که بدانیم ، ازبرای چه هستیم و چه باید کرد ؟ زمانی که چه باید کرد ، مارا به رسالت نان و پوشاک ومسکن ، هدایت میکرد ، ظاهرا درزمان خودش انگیزه ای قوی ازبرای بودن داشت . اما اکنون نیز همان رسالت چنین وچنان درما میسازد که ، خودرا درشور و اشتیاق دیرین سازگار سازیم . بی شک خیر . کسانی که هنوز چه باید کردشان از همان محدوده فراترنمی رود ، کسانی اند که دوحالت دارند . یا خیلی بی تفاوتند ویا خیلی ازماجرا پرتند وانگار دراین زمانه نیستند . بلکه در حال وهوای سی سال پیش به سرمیبرند . آنها ئیکه به این ماجرا بی تفاوتند ، برای اینکه بنمایانند که همچنان در سنگر خویش قرص واستوار ، مانده اند و پاسیو نشده اند ، با بلغورکردن همان اراجیف پیشین سعی دارند که وانمود کنند ، که اهل اینکار وبارند . ودسته ی دوم که با دسته ی ا ول زیاد فاصله ای ندارند ، تلاششان تا کنون بی نتیجه بوده است . چنانکه نتوانسته اند ، خواسته ی درونی خودرا بشکافند . بلکه دنباله روی کرده واز جریانی که دوستانی چون خود دارند ، پشتیبانی کورکورانه کرده اند . درحالیکه اگر با خود صادق باشیم وهیچ پرده ومرزی مارا ازخود نرباید ، درمیابیم که این ماجرا ها همه هوسی بیش نیست . آنچه که مدنظراست اینست که بدانیم ازبرای چه هستیم ؟ بنظرمیرسد که دراین کنکاش ، رفتن به سراغ ماهیتمان ـ آنچناکه درآغاز گفته شد ـ ضروری وحیاتیست . ما باید بدانیم که برای چه هستیم ؟ هایدگر اصالت انسان را دردنبال کردن ماجرای هستی شناسی میدید . چنانکه انسان اصیل ازنظروی کسی بود که ، به دنبال هستندگی خود باشد . و بخواهد بداند که ازبرای چه هست و عمرش را دراین راه صرف کند . دوست من میگوید گرفتن نان ، خرید سبزی ومیوه و ... اهل وعیال را به گردش بردن وامثال اینها کاراصلی است یا نشستن و بحثهای فلسفی وهستی شناسی کردن ؟ ازنظر او کاراصلی همان مورد دوم است . واین درست با خواسته ی هایدگر ، مطابقت دارد . پس انسان اصیل کسی است که هدف زندگی وحیاتش را موضوع اصلی خود بداند . وبقیه را همه فرعی وجز . حال صحبت ما اینست که این انسان اصیل ، باید به دنبال بحث وگفتگو ونوشتن و نهایت وبلاگ ساختن و مقاله نویسی باشد ، یا اینکه اینکارها بی فایده است ؟ من دراین چند مقاله در وبلاگ ترس آگاهی به وضوح نشان دادم که اینهم بی فایده است . به قول همان دوستمان ، کار در وبلاگ واینترنت ، همچون راه رفتن در بازار ویا درخیابان میماند . که کسی را با کسی کاری نباشد . البته دوستمان درآغاز با اینهم بی فایده است ، زیاد موافق نبود . ولی این مثالی که فرموده اند ، دقیقا تایید من غیرمستقیم همین مقاله ی چند شماره ای با عنوان اینهم بی فایده است ، میباشد . واین برای ما شادی آوراست که دوستمان را راضی کنیم که راه را درحد تجربه کردن ، باید که پیمود . نه وقت وزندگی را هدر دادن در راهی که هیچ ارزشی ندارد . البته پسرخاله سخت با این نظر مخالف است ومخالف بود . کما اینکه دعا فرمودند که : (امیدواریم که ما اینگونه نباشیم .) دعای ایشان برای خودشان کارساز بود . چه همچنان با یک یا چند مقاله برای چند ماه ولی در برنامه ای ردیف شده وجلب مشتریانی که اکثرا یا دوستانند ویا خویشان ، شعفی به دل پسرخاله میافکند که برای مدتها درخود حس رهبری را می یابد . و گاه ممکن است به قول پسرخاله ای دیگر ، حس قدیس بودن را . اما دوست ما زود تر با ما مچ میشود . چه عمری سی ساله با هم داشته وگذرانده ایم . حتی ساعتها درنیمه شب در خیابانی خلوت به بحث وگفتگو ، پرداخته ایم . من هم به همین دوستم پیشنهاد میکنم که بیائیم وماجرائی نو بیاغازیم و آن اینکه رسالت وماهیت آدمی نه اندیشندگی و حیوان ناطقه بودن است . بلکه مهرورزی ، تنها موردیست که به ماهیت انسان نزدیک است . این انسان است که معنی ترحم و مهربانی را میداند نه حیوان . گرچه حیوان دروجود خود ، نوعی مهرورزی را دارد . اما این به صورت غریزه است نه به نحوی که انسان دارد . تا چه رسد به ایثار که منتهای مهرورزی در شناخت این ماهیت انسانیست . بدین گونه است که من تنها ماهیتی که برای انسان قائلم ، مهر ورزی است . نه تفکر واندیشیدن . هرچه که بدانی باز می فهمی که هیچ نمیدانی . مارا ببین که چه قدر برای دانائی خود ، بوق وکرنا به راه میاندازیم . مگر کارمن دراین سایت ، غیراز ابراز فضل دانائیست . عبارتی را از خواجه عبدالله انصاری ، به یاد آوریم که گفته بود : اگر به هوا روی مگسی باشی . به روی آب روی خسی باشی . دل به دست آر تا کسی باشی .ی البته ممکن است که همین دوستمان بگوید که این دوره وازین کارها ، خیلی مسخره است . اما با همه ی وجود ماجرا را باید ، به نگاه دیگر نگریست . برای فهم این مطلب باید جائی را ترتیب داد که بتوان این معنا را انتقال داد . پس دوباره رسیدیم به مکان وجائی که دوستان را گرد شمعی ، جمع کند . وبه نظر من این مکان که چند بار از آن سخن رفته ، همان مهرابه است . مکان مقدسی که بتواند مهرورزان را از روی اخلاص به دورهم جمع کند . تا بگویند وبشنوند و عمل کنند . وازهمین گونه است که به جای نیک وخوب باید از همان واژه ی مهراستفاده کرد . البته پیش ازین هم چند جا صحبت از مهرورزی شد ویا عناوینی برای چند نشریه . اما سخن ما اینک از برای مهرابه است .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 توسط علی رضا بیگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ هدفش ارتباط با صاحب نظران و اندیشمندان برای بالا بردن سطح آگاهی خود میباشد.دراین راستا دستاوردهای خود ودوستانمان را رایگان بدون هیچ چشم داشتی دراختیار همگان مخصوصا َ صاحب نظران واندیشمندان میگذارد . تا بدین وسیله نقشی را برای خود درتاریخ رقم زند. وشاید خدمتی معنوی نیز ارائه کرده باشد .
|
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ ترس آگاهی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1389 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
| نویسندگان |
|
علی رضا بیگی علیرضا بیگی |
|
RSS
|